۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه

ما و سوریه

بیشتر هموطنان ما که در ایران سالها زندگی کرده اند ذهن و تفکرشان تحت تاثیر سیاست و تبلیغات دولتی آن کشور قرار گرفته اند حتی آنکه امروزه در استرالیا، اروپا یا آمریکا زندگی کنند، چند روز یکی از آن آدم ها نگرانی اش را از حمله آمریکا به سوریه ابراز داشت و دلیلش هم این بود که حکومت سوریه شیعه است، مخالفین اش سلفی، وهابی و القاعده است و شیعه ها را خواهند کشت و حرم حضرت زینب را ویران خواهد کرد و حمله آمریکا سبب قدرت گرفتن آنها خواهد شد

و چند وقت پیش هم یکی از افغان هایی که سالها ساکن سوریه بوده و اینک در استرالیا زندگی می کند درباره وضیعت مهاجرین افغان ساکن سوریه و سقوط رژیم اسد پرسیدم او با اعتماد به نفس عجیبی می گفت که اسد سقوط نمی کند و خدانکند که سقوط کند و می گفت تروریست ها رو به زوال هستند و خیلی از مهاجرین افغان ساکن سوریه مسلح شده اند و از حکومت دفاع می کند دیدم که طرف خیلی تعصبی دفاع می کند حرفی نزدم

اما با این دوستی که در ایران بوده گفتم این حرف های شما دقیقن همان سیاست ها و تبلیغات دولت ایران هست و واقعیت چیز دیگر است؛ رژیم ایران چنین تبلیغات می کند که آنها چنین است و چنان و شیعه هستند و حضرت زینب و ... ایران بدنبال عمق استراتژیک خود در منطقه است نمی خواهد که سالها سرمایه گذاری اش در آن منطقه ضرب صفر شود ایران به مرگ بیش از صد هزار غیر نظامی که بیشترشان زن و بچه هست هیچ فکر نمی کند و اهمیتی هم برایش ندارد او فقط دنبال منافع خودش هست بگذریم از اینکه بیش از هفت ملیون نفر آواره شده اند، مملکت خراب شده و هزاران نفر دیگر بر اثر بمباران شیمیایی از بین رفته و از اینکه اختلاف و تعصب شیعه و سنی را دامن می زند و ... کار ندارد

 اما فکر می کنم که نتوانستم وی را قناعت دهم آخه سالها تحت چنین تبلیغاتی قرار داشته و امکان ندارد جور دیگر فکر کند؛ 

القصه امروز یکی از دوستان وبلاگ نویس هموطن حکایت جالبی را از اعزام یکی از بستگان نوجوان و مهاجرش که در ایران هست برای دفاع از سوریه نوشته است به جهت اهمیت این نوشته با اجازه نویسنده عینن نوشته اش را اینجا با ذکر منبع کپی می کنم تا خود بخوانید و قضاوت کنید:


منبع: وبلاگ ماهی های دریای کابل- ساغر
"سفرنامه 2 لبیک یا زینب
همان روز نخست بود که غروبش امیر ما رفت تهران آمادگی دفاعی ببیند بعد برود جبهه بجنگد! بله بجنگد، سوریه و مرقد حضرت زینب را نجات دهد، لااقل اینگونه بهش گفته بودند، و ظاهرا" بچه از ماهها قبل در لیست انتظار بوده است و در این فاصله چیزهایی که بهشان گفته بودند این بوده که برای حفاظت از مرقد بی بی زینب به جوانان پر شور حسینی مانند شما نیاز هست، و بیخ گوش بی بی مان وهابی ها دارند سر شیعه را می برند و باید برویم گوشمالی شان بدهیم، از این حرفها، و این پسر بچه هفده ساله مصمم شده و ثبت نام و منتظر شده است تا نوبت برسد، نوبتش هم درست روز رسیدن ما بوده است و کاملا" سِرّی در همان روز به اطلاعش رسانده بودند و این مثل مرغ پر کنده خودش را به در و دیوار می زد.

حالا اینکه این یاروهای افغانی بی مدرک چطور یکهو اینقدر عزیز دردانه شده اند که بی ارائه کمترین مدرک قانونی اقامتی و حتی یک امضای ناقابل از پدر و مادر و بزرگترشان، مجوز زیستن در ایران را پیدا کرده و فراتر از آن بی مدرک می توانند سوار هواپیما شوند و بروند تعلیم ببینند و بعدش هم با هواپیمای جنگی به کشور مقصد برده شوند را نفهمیده بود برای چه، فقط فهمیده بود و دانسته شده بود که به شما بچه شیعه های نازنین افغان نیاز هست، و شما را فقط می بریم دور و بر حرم بی بی دستمال می دهیم دستتان برق بیندازیدش، وقتی هم برگشتید بهتان اقامت می دهیم بنشینید صفا کنید برای خودتان، شناسنامه می دهیم اصلا"، کارت ملی حتی، نه تنها برای شما که برای تمام اعضای خانواده تان، و این بچه و شاید دهها بچه نظیر این را چنان شیدایی کرده بودند که یاد این شرکتهای هرمی افتادم، نای توضیح بیش از این را نداشتم که ای شیرخوار! جنگ سر و ته ندارد، می دانی کجا می روی؟ و برای که می جنگی؟ و ممکن است چه ها شوی؟ و چگونه ها بکُشَندَت و غیره؟ اصلا" بیا با خودم برویم افغانستان برو جلو این طالبان خودت را در مقر آنها منفجر کن، لااقل می فهمی برای وطنت جان داده ای، مگر چند سال داری؟ و مگر چه می دانی از جنگ؟

و البته تمام اینها را از زبان دیگران شنیده بود از زمانی که حس کرده بودند این در سر شوری دارد ولی گوش شنوایی نبوده، و حتی گفته بود اگر نروم سوریه حساب این پدر سگ ها را نرسم این موجی که درونم را فرا گرفته را از راه دیگری بیرون می دهم همه تان منفجر شوید..............

بله خب! گذاشتیم برود، ده روز اول سفرم مصادف بود با ده روز تعلیم ایشان در نمی دانم کدام پادگان تهران، حق تماس گرفتن نداشتند، موبایل نداشتند، اما ما واسطه هایی را پیدا کردیم و زنگ ها زدیم و تهدیدها کردیم و گفتیم این بچه بدون اجازه رفته و باید برگردانده شود و هزینه های نکبتی که کرده اید به شما داده می شود اما خیلی راحت شنیدیم که این راه برگشتی ندارد به هر کسی خواستید بگویید، و ظاهرا" از مکان سفت و محکمی حرف می زدند، خب سر دو هفتگی زنگ زدند و خداحافظی کردند که اعزام می شوند سوریه، و از سوریه هم زنگ ها می زدند هر شب، و ظاهرا" قرار بود در همان پشت مُشت ها اسلحه برق بیندازند و کار دیگری نکنند، اما شب آخر سفر من زنگ زد که فردا می رویم خط مقدم، و خدا حافظ!

این بود خاطره و داستان دوم من از سفر یکماهه ام به مشهد ایران در تابستان 1392!

پ ن: پدر و مادر امیر از هم جدا شده اند و تقریبا" مسئولیت اینها از سالها پیش بعهده مادربزرگشان یعنی مادر من است، مسئولیتی که کمرش را خم کرده و او را گریزی نیست!
پ ن 2: خواهشا" نگویید وااااااااای! چرا گذاشتید برود، و چرا این کار را کردید و چرا رفت و پس فردا اگر کشته و مجروح و معلول و روانی و فلج و شیمیایی برگشت چه گِلی به سر خواهید گرفت، که این حرفها را هزار بار مطرح کرده و گفته و شنیدیم شنیدنی ها را، و آیا می شود یک نوجوان شستشوی مغزی شده را بازسازی کرده به زنجیر کرد؟
پ ن 3: کلا" دوستانی که من را می شناسند با خانواده من نیز آشنایی دارند، گفته بودم پارادوکس ها را و اینکه تا چه حد جِر می خورم ازش، این هم یکی از آن موارد!"



"پست دیروز آمار بازدیدکنندگان وبلاگ را در یکروز به نزدیک هزار تن بالا برد، و این نشان دهنده این است که موضوع تا چه حد حساسیت برانگیز بوده است، و خیلی تفسیر پذیر است، اینکه دولت افغانستان غیر از یک های و هوی اولیه در داخل انگار نه انگار از این داستان خبری دارد یا ندارد، اینکه جنگ در تمام انواعش چقدر نفرت انگیز است، اینکه سیاست در زمان های مختلف چقدر تغییر پذیر است در قبال مؤلفه های واحدی که وجود دارد.

من آن پست را نوشتم فقط برای اینکه نوشته باشم، درد داشتم، خسته بودم، دلم خواسته بود بنویسمش تا شاید کمی سبک شوم، و شاید هم شدم، و در واقع نقطه تمرکز من در نوشته ام فقط این سیاست پلید و این رفتار غیر انسانی و غیر حقوق بشری دولت ایران بود که برای تحقق اهداف ایدئولوژیکش از مهاجرین سوء استفاده می کند، و درست دست می گذارد روی نقاط حساس آنها، و یکروزه و یک شبه تمام حساسیت و نفرتش از ازدیاد مهاجرین غیر قانونی به این عطوفت متمایل می شود که حاضر است هزینه کند و اینها را جا و مکان و تابعیت و اقامت بدهد تنها برای اینکه از راهی مسالمت آمیز و بی ضرر و بدون پاسخگو بودن به هیچ دولت و صاحبی، به اهدافش که همسویی و حمایت دولت وقت سوریه است دست یابد، جوانان امروز ایران هم هستند البته، می روند، اما گمان نمی کنم اطفالشان هم و گمان نمی کنم بدون هیچ سند و مدرک و اجازه نامه و بدرقه ای ببرندشان جنگ، حتما" راجستر شده هستند، و درست است که بشکل رسمی اعزام نمی شوند ولی لااقل در دولتشان ثبت است و از عقل و شعور و درک فرد داوطلب اطمینان حاصل می کنند. بحث بعدی و نتیجه گیری بعدی و خاک بر سری بعدی بر می گردد به دولت بیچاره و بیسواد و عقب مانده افغانستان! که مثل همیشه بی در و پیکر بودنش بر ما آشکار می شود، که اتباعش هر جای دنیا که باشند و هستند یتیم و بی پدر و مادرانی بیش نیستند، و هر کس بر هر طبلی برای اتباعش بکوبد عین خیالش نیست، و تنها برادران ناراضی مهمند و راضی کردنشان، و در بی عرضگی اش همین بس که این خیل عظیمی که دارند برای دفاع از تقدساتشان به کشور دیگر می روند را اگر می توانست از آن خود کند شاید الآن شرایط خیلی فرق می کرد.

در آخر، من فقط قصدم به چالش کشیدن این مسائل بود و در بعد معنوی اش و شور حسینی و حریم حرم بی بی زینب و لبیک گفتن امیرم خرده نمی گیرم و نگرفتم، فقط بر سیاست خرده گرفتم و نادیده گرفتن قانون جنگ و حقوق اطفال از سوی ایران را و گرنه هر کسی می داند با بُعد معنوی و مذهبی اش چه کند، یکی می خواهد در خفا خدایش را عبادت کند و کسی هم نفهمد ولی در بیرون یک بی دین خطاب شود، یا بر عکس پیشانی چروکیده هایی هم هستند که نان ظاهر می خورند اما به هزار کفر درون گرفتارند و یا نه اصلا" به هیچ چیز معتقد نباشد. می خواهم بگویم پست من بمعنی خط زدن اعتقاد و ارزش های معنوی نیست و نبوده که شخصا" فرد معتقد به مذهبی هستم، اینکه تعبیرهای دیگران چه و چه است به استنباط خودشان بر می گردد، و از آنجا که جو درون جامعه ام جو مخالفت شدید با تمام مظاهر دینی است هم باید عرض کنم که مقصود من از نوشته با عنوان" لبیک یا زینب"، هیچ جنبه ای از جوانب مذهب و ائمه را نشانه نمی گرفت، و امیرم را هم به خود صاحب حرمش سپرده ام........."

۳ نظر:

soode61 گفت...

سياست چيز كثيفي است! از هر زاويه كه بخواهي نگاه كني!

ناشناس گفت...

واقان سخته من در اروپا هستم شنیدم برادارمیره جنک سوریه هرچه گفتم قانع نشد .نمدانم چه کاذرکنم.

m.h adeli گفت...

متاسفم براي تو ، كه به اندازه ي آن بچه 17ساله هم درك نداري اما ادعاداري از او بزرگتري وبيشتر مي فهمي. خاصيت فرنگ رفته ها همين است. بي مسئوليتي خود را هم با تظاهر به واقع بيني توجيه مي كنند.همكاسه كفار شده وتمام همت شان شكمشان است (به تعبير امير مومنان). تن آسايي در كنار نازك بدنان لخت وعور در خيابان هاي سيدني و...جوهر ديني شان را خاموش كرده ديگر نه شهادت و نه فداكاري براي عقيده ونه هيچ يك هيچ يك از ارزش هاي ديني كه اسلام عزيز ما بر اساس آن ها بنياد يافته و انسان هاي بزرگي چون پيامبر امير المومنين وامام حسين عليهم السلام براي آن فداكاري كردند، براي شما مفهوم ندارد وهمه را پوچ مي انگاريد. بي خبر از اين كه خود به پوچي رسيده ايد. وقتي آدم در سرزمين غربت فردايي جز خفتن زير خروارها خاك در كنار گورهاي صليبي تصور نمي تواند ديگر ذهنش بيش از همان گرفتن اقامت وتامين چند صباح زندگي را درك نمي تواند. بيا وكمي فكر كن برادر(شايد هم خواهر)، تو كه اهل قلم هستي توكه معتقد به حقانيت حسين وزينب هستي تو كه مسلمان معتقد هستي كمي دقيق تر به روش فكر و تحليل خود بنگر آيا با سبك روش يك انسان شيعه ي درس آموخته از حسين و اماماني كه قبول شان داري همسويي دارد يا تا حدودي تحت تاثير فضاي .... قرار گرفته است؟ موفق باشي.