دیروز رفته بودم به دره فولادی، مکاتب لیسه شیرین هزاره و شاه فولادی، شوق اشتیاق شاگردان، امکاناتی چون آزمایشگاه، کتابخانه، کامپیوتر، مرکز منابع و ... موجود بود، اما استفاده درست نمی شود و منابع فوق در اتاق هایی مخصوص زندانی می باشند!
وارد یکی از صنف های اول شدم، معلم صاحب لاف می زد که 10 سال سابقه تدریس دارم، بیست سال پیش تا صنف هشت درس خوانده ، حدود بیست روز است که درسها شروع شده است و شاگردان من از لحاظ علمی توان رقابت با صنف سه را دارند؛
معلم در اداره برای شرکت در جلسه رفت و من با شاگردان تنها ماندم، هر چه می پرسیدم جواب نمی دادند، با شگردهایی آنها را سر حرف آورد، دفترهای شان را باز کردند، همچنان سفید بود، فقط یکی دو نفرشان بود که نصف صفحه را 1،2،3 نوشته بودند و یکی دو نفرشان هم الف، ب، ت و خلاص و یکی شان هم جرأت خرج داد حساب را روی تخته سیاه نوشت.
بعضی از آنها از راههای دور به این مکتب می آمدند، از بورغوسو، دره سادات، قاضان و کمیتی؛ ساعت ها با پای پیاده.
به راستی در برابر ضایع شدن عمر این نوباوه گان چقدر احساس مسئولیت می کنیم؟


