۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

بهسود؛ چور، چریدن و سوختاندن

ولسوالی بهسود یک و قسمت هایی از بهسود دو شبیه سرزمین ارواح شده است.
ساعاتی پیش از سفر پنج روزه بهسود با قلبی شکسته و چشمانی گریان به این امید به بامیان آمدم که صدا و تصویر و مظلومیت مردم آن ساحه را به گوش و نظر شما دوستان برسانم.

روز گذشته درست در همین ساعت در ساحات دایمرداد حصه اول در معیت هشت پلیس قومندانی امینه، چهار نفر از نمایندگان آن قریه جات برای دیدن آثار تخریب کوچی ها رفته بودیم، بعد از دو ساعت سفر با موتر پلیس و هایلکس نزدیکی های قریه شهر نیرو، همه از ادامه راه منصرف شدند، ترس، وحشت از تاراج، غارت و حریق قریه هایی که در مسیر راه دیده بودیم، سکوت و سکون و خالی بودن قریه ها ما را هم ترساند نکند که کوچی ها هنوز در ارتفاعات موضع گرفته باشند ما را کمین زنند و بکشند.

من در موتر رنجر پلیس نشسته بودم، بیچاره قومندان صاحب با گروپ پلیس همراه اش که پیکا، راکت و کلاشینکوف هم داشتند، خیلی ترسیده بود و من سعی کردم به او تلقین کنم که هیچ خبری نیست و منطقه امن است.ناچارا" با سرعت برگشیم به مرکز ولسوالی، دهن سیاسنگ.

من منطئن بودم که کوچی ها رفته اند، زیرا ما ساحات زیادی را در معیت هیئت بررسی یوناما ملاحظه کردیم، که مال و رمه هایشان رفته بودند و نمایندگانشان هم روز پنج شنبه در منطقه تیزک کجاب در حضور سباوون گفتند: ما به خواست کرزی بیرون رفتیم.
اما آنچه بجای مانده چور و تاراج اموال و اثاثیه خانه ها، حریق و آتش دادن منازل و سوخت زمستانی، و سرقت مواشی، و چریدن و پامال کردن کشت وزرع دهقانان فقیر قریه جات ساحات دایمرداد و کجاب بهسود بود.
ساحات به قدری وسیع است که ساحه دره کجاب از دهن اوجی الی تیزک را در مدت 4 ساعت با موتر پیمودیم و تقریبا" 50 درصد این مناطق را خراب شده دیدیم و در ساحات دایمرداد، چهار پخسه و شهر نیرو الی یورد و چلم جای و کوتل اونی هم در مدت پنج ساعت پیمودیم، هیچ زنده جانی را در راه ندیدیم، هیچ رشقه و گندمی را سالم ندیدیم، تمام خانه ها را غارت شده یافتیم و تقریبا" 40 درصد خانه ها را حریق شده دیدم.
شبیه این حالت را می توان در حمله چنگیز خان مغول سراغ کرد.
هست و نیست دهقان فقیر را برده یا نابود کرده اند و او فقط توانسته است ناموس و اطفال اش را نجات دهد و خود گاهی در سنگر و گاهی در پشت سر بوده است، اکنون مانده است که در شهر کابل یا قریه های اطراف بی پناه، بی پول و بی ... زندگی کند یا به قریه خراب شده اش بر گردد، نه پولی برای برگشت دارد، نه سقفی برای زندگی، نه مواشی برای امرار معاش نه زراعتی برای خوردن.
وای خدایا این دهقان فقیر چه کند؟ زمستان سخت هم می رسد و بهار و تابستان پرنزاع آینده هم خواهد آمد او هست و دنیایی مشکلات.
روزهای آینده ره آورد بهسود را بیشتر با شما شریک خواهم کرد.

۱۰ نظر:

ناشناس گفت...

انسان ِ بي آهنگ

انساني كه در دلش نغمه و آهنگي نيست،
يا از نغمه و آهنگ به وجد نمي آيد،

شايسته ترين فرد براي هرگونه خدعه و جنايت و تجاوز و غارت است،

روحش چون شب سياه و ملال انگيز
و دلش چون شهريار تاريكي ِ تيره و ظلمانيست.

چنين انساني را اعتماد هرگز نشايد.

ناشناس گفت...

تقدیم به سرابی عزیز...

نيايشگاه راگبي
اثر ماتيو آرنولد

زندگي انسان ِ فاني بر كره ي خاك چيست؟
بيشتر ِ مردم
چون گرداب
به گرد خود مي چرخند


مي خورند و مي آشامند
و پريشان مي گويند
مايه اي به چنگ مي آورند
و به راهي هدر مي دهند


به اوج مي روند
و به خاك مي افتند


كورانه مي كوشند
و چيزي نمي يابند


و آنگاه مي ميرند و محو مي شوند


و هيچكس نمي پرسد
كه آنان چه شدند و كجا رفتند

چنانكه هيچكس نمي پرسد
هزاران هزار موج كه در پهنه ي اقيانوس ِ روشن از مهتاب
هر دم خيز مي گيرند و كف بر لب مي آورند
و لحظه اي مي پايند و از ميان مي روند
چه مي شوند؟

ناشناس گفت...

اما گروه ديگري از ما آدميان هستند
كه عطشي سوزان و سيري ناپذير در جانشان بر افروخته
نه عمر با عاميان گذارند
و نه بي هدف به هر سوي بگردند
و نه چون توده اي از غبار
در گردبادي بي مقصود سرگردان باشند



آري، دسته اي از ما آدميان مي كوشيم
تا پيش از مرگ
كاري كنيم و يكسر بي ثمر نرويم


بلكه از اين سيل خروشان ِ پر شتاب
كه به مرداب ِ فراموشي مي ريزد
چيزي برباييم


نه آنكه تنها
شكم ِ گورهاي بلعنده را پر كنيم





ما راه خود را گزيده ايم


و آرماني روشن پيش ِ چشم داريم


راهي سخت كه از ستيغ ِ كوههاي پر برف
و ژرفاي دره هاي پر شيب مي گذرد


شاد و پر نشاط
با دوستان و ياران براه مي افتيم

ناشناس گفت...

در بلنديها
بادهاي تندي مي وزد

و غرش ِ رعد در صخره ها مي پيچد

و نعره ’ آبشار بدان پاسخ مي گويد

و برق ِ چشمها
ما را مي ربايد

و سيلابهاي پر شتاب ميان ِ ما جدايي مي افكند

و بستر ِ رود
آنجا كه از آن بيش
رهروان
گام خويش استوار مي كردند
در زير پاي سست مي شود

رود مي خروشد
و بر مرزهاي خود طغيان مي كند
و در فراز، جاي خالي مي كند

و آه
بهمني سترگ فرو مي ريزد
و قافله ي ما را غارت مي كند


ياران در كنار ِ ما يك يك فرو مي افتند
و در طوفان ِ برف گم مي شوند


و ما تني چند
خسته و فرسوده
همچنان پيگير پيش مي رويم





و سرانجام
بي هنگام
در پايان ِ راه






به ميهمانخانه اي متروك در ميان ِ سنگها بار مي افكنيم

ناشناس گفت...

آنجا ميزباني لاغر و خموش
در آستانه ي در
چشم براه ِ ماست





موهاي سپيد و كم پشتش را بدست باد سپرده
و فانوس ِ بي فروغش را بر افراشته


در پيكر ِ طوفان زده ي ما مي نگرد و مي پرسد


در قافله ي خويش
چه كسان را آورده ايد؟


محزون و غمزده مي گوييم


تنها خود را آورده ايم
و نشان ِ ديگران را در برف گم كرده ايم
و خود نيز به هزاران محنت
پيكاركنان راه پيموده ايم
و چنانكه مي بيني
نيمه ي عريان و بي ياران بدين درگاه رسيديم

آخر قافله ي ما را بهمن در هم شكست
و همسفران را از كنارمان در ربود

ناشناس گفت...

اينجا، آرنولد به روح ِ پدر خطاب مي كند و چنين ادامه مي دهد:




اما تو اي پدر
رستگاري ِ خويش را
به تنها خواستار نبودي
و نخواستي كه دروازه ي نجات را
تنها بر خويش بگشايي
و همسفران را
در بيابان رها كني



ما در بيابان ِ جهان
هراسان و ناتوان بوديم

و نزديك بود كه از پاي در افتيم و هلاك شويم

ناشناس گفت...

اما تو بازگشتي و خستگان را دست گرفتي
و گمشدگان را نشان ِ هدايت شدي


و در پايان ِ روز
قافله ي خويش را به وادي ِ ايمن رساندي


اگر سنگ ِ خاره
پايت را خسته و خونين كرده بود


اگر رنج و محنت
جانت را از درون مي فرسود


ما از آن هيچ ندانستيم


در پيش ِ ما تو پيوسته استوار و ياري بخش بودي


و سرخوش و پر نشاط مي نمودي


و از اين رو
بسياري از رهروان را
به تو بخشيدند


كه آنها را
با خود رستگار كني


و من با ديدن ِ تو
به همه ي پاكان و قديسان ِ پيشين ايمان آوردم






اگر تو را نمي ديدم
وجود ِ آن ارواح ِ پاك و پر بركت
در ميان ِ اين مردم ِ سنگين و بيروح
رؤيايي شيرين و آرزويي ديرين بيش نبود




اما اكنون ايمان دارم
كه در روزگاران ِ پيشين نيز چون تو زيسته اند


نه مانند ِ اين مردم ِ سست رأي و بي ثبات كه
زندگي را زشت و نازا و ناپاك كرده اند


بلكه ارواحي افروخته از عشق
پر از شور و شوق و حماسه ي قهرماني


سرشار از خوبي و نيكويي
و يار و مددكار و دوستدار ِ آدميان




اگر قافله ي بشريت هنوز فرو نيفتاده و هلاك نشده است
سپاس و منت شما راست



پس درين ساعت ِ نياز
كه قوم ِ شما از پاي در آمده
و نشاط ِ زندگي از كف داده اند

ناشناس گفت...

شما چون فرشتگان و كروبيان
با فروغ ِ عشق الهي رخ نماييد

و چون فانوسهاي اميد
در ديده ي خستگان ظاهر شويد

كه در دلهاي شما سستي راه ندارد

و با زبان ِ شما كاهلي بيگانه است

و پيشاني ِ شما هيچگاه
نقش ِ ملامت نمي گيرد







پس در قافله ي ما فرو آييد
كه با شنيدن ِ آواي شما
ترس و اضطراب و نوميدي از ما
مي گريزند




به ميان ِ ما آييد
خفتگان را بيدار كنيد
گمراهان را فرا خوانيد
خستگان را توان بخشيد


و دليران را ستايش كنيد و نيرو افزاييد






و همه را به انتهاي بيابان
تا شهر ِ خداوند رهنمون شويد

ناشناس گفت...

به یاد تمامی شهدای هزاره..

آواز جدايي
كريستينا روستي

اي يار ِ من، اي نگار ِ جاني
چون بگذرم از جهان ِ فانــي
زنهار كه نغمه هاي غمــگين
در روز ِ وداع ِ من مــخواني

نه گل به كنــــار ِ من گذاري
نه سرو كنــــــار ِ من نشاني

بگذار كه سبزه هاي مرطوب
از شبنم ِ پاك ِ آســـــــــــماني
اطــــــراف ٍ مزار ِ من برويند
با آن همــه لطف و مهرباني
يكسان بود از بـــه خاطر آري
يا آنكه ز خاطرم برانـــــــــــي

در خاك ِ سيـــــــه چو آرميــدم
احســــــاس نمي كنم جهان را
نه سايه ي سرو و اشكِ باران
نه ناله ي مرغ ِ بوســـتان را

درعالم ِ ســايه روشن ِ مرگ
بيـنم رؤيــــــــاي جاودان را
آنجــــا كه طلوع يا غروبــي
نبوَد خورشــــــيد ِ آسمان را

شايد كه به خاطر آرمت، يا
از ياد برم همـــــه جهان را

موسی ظفر گفت...

سلام باد به شهیدان راه حق،
من از روزی که دست چپ و راستم را فهمیده ام عکس های از برادران خود را بر دیوارهای شهر دیده ام که در اول اسم شان کلمه "شهید" نوشته شده بود. آیا شما هم همینطور هستید؟ پس من و تو از یک قبیله یم. از قبیله تاراج شده و بی خانمان.
جناب اقای نظری، چشم شما چیزی را دیده که گوش ما سالهاست انرا شنیده. حادثه امسال فقط تاریخ اش فرق دارد، همه چیز دیگرش مثل صدها سال پیش است. قاتل همان و مقتول همان، اتش همان و اتشزن همان.
نمیدانم در میان این همه سوسک های فیل نما چرا یکی سر بلند نمی کند و از حق این مردم دردبار حمایت نمی کند. آیا اینها نبودند که خانه به خانه نیرو و اوجی و تیزک برای رای کف پا می لیسیدند؟ چرا امروز بیشتر از هر روز مزاری بیادم می آید؟
شهدا می گویند
ما جان به فنا دادیم تا زنده شما باشید
رهبران میگویند
در لطف خدا هستیم در قهر خدا باشید